تبليغاتX
گاهی پوچ....گاهی نارنجی.....


گاهی پوچ....گاهی نارنجی.....

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد…».

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

این بار چشم هایم بسته نیست و گردن خم نکرده ام ٬قبل از این هم

خم شدن من دلیل بر شرمندگی من نبود

سکوتم دلیل بر لالی من نبود

اشک هایم دلیل بر ضعیف بودن من نبود

حتی چیزی که تو اسمش را شکست گذاشتی دلیل بر ناتوانی من نبود

و نگفتن این حقایق دلیل بر درستیه تو نبود

و باز هم تو در اشتباه گذراندی لحظه هایت را.

شاید هم نمی دانستی امروزی برسد که سکوت من شکافته شود.

 

آری این بار چشم هایم باز است و سرم به آسمان تا حدودی ابری ٬

نه لب به سخن نمی گشایم بلکه فریاد می زنم

در آن لحظه است که زمین از عشقم به لرزه در می آید

آسمان ها تیره می شوند از نفرت هایم

ابر ها نا آرام می شوند از خشم های فوران شده ام

و جنگی بر پا می شود از هزاران احساس که  هیچ ٬در برداشت.

وحتی فریادم را تو نمی شنوی زیرا فیزیک دان ها هم ثابت کردن گوش هایمان توانایی صدای بلند را

ندارند و نمی شنوند همان گونه که صدا های خیلی کم را نمی شوند

این گونه است که تو باز فکر می کنی من هنوز هم به سکوت نشسته ام.

 

 

                   آری سکوت هایم روزی شکافته خواهند شد

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

من...بین اون همه خاطره چی کار می کنم...؟!!!

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

یه روزی میگفتن خیلی صبورم

امروز میگن خیلی سگم

فردا چی میگن !!!
نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

مواظبه نوشته ها و ننوشته های خود در کامنته خصوصی باشین!

پ.ن:جدی گفتما!

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

 

دلم ميخواهد با خدا حرفم شود !
نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

چهارراه اول
سگی گرسنه لای زباله‌ها می‌گردد, بلکه بیابد چیزی, بخورد
راننده ذوق‌زده: «پیست پیست... بیا اینجا»
همبرگرش را نصف و برای سگ پرتاب می‌کند
می‌خورد, با چه ولعی, حیوانِ زبان‌بسته


چهارراه دوم
مردی گرسنه لای زباله‌ها می‌گردد, بلکه بیابد چیزی, بخورد
راننده با اکراه شیشه را بالا می‌کشد... آخر, بوی زباله اشتهایش را کور می‌کند

«لعنتی‌ها کشور را به گند کشیده‌اند, این که می‌بینی از من و تو هم پولدارتر است»

 

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

در پس‌کوچه‌های سردِ نفرتی که شما به بهانه‌ی دوست داشتن برایم ساخته‌اید آنچنان گُم شده‌ام که از ترس ِ تاریکی رویاهایم  را یک به یک به آتش می‌کشم!

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

" تو " که می شود "او"

این قلب لا مصب

دردش می گیرد !

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

پیرمردی خمیده، با صورَتی چروکیده، با زیر پیراهنی ِ خشکیده از عرق، دَر حالی که پیژامه ی ِ راه راهِ خود را بالا میکشید( بالا تــر از نافش) وَ ضبطِ صوتِ قدیمی ِ کوچَکی دَر دَستــَش بود؛ پله های جلوی در خانه را آرام آرام و با احتیاط پایین میاید و به سَمتِ باغ بزرگ خانه میرود.

به سختی کنار چنار ِ تنومَند نشست. با آن چنار کودکیَش را به یاد میاوَرد، کودکی ِ بچه هایَش را به یاد میاورد و هَمسری که دیگر نبود...درختی که هَمسـن خودش بود تقریبَن.

 بچه هایش چَند سالی بود که یک تماس تلفنی هم با او نگرفته بودند.

دوست و آشنایی هَم نداشت، وقتش را با چَپُق و کمانچه و آب دادَن به گـــُلهای ِ باغ میگذراند.

حتی چند وقتی بود که دیگر نای ِ آب دادن گــلها، دلِ در دَست گرفتنِ کمانچه و صدایی برای خواندن و ریه ای برایِ چپق کشیدن نداشت، به ضبطِ صوت متوسل شده بود.

دَر ذهنش یک دندگی هایَش را مرور میکرد، برایِ جدایی هایی که بینشان افتاده بود... گاهی به خود و گاه به بچه ها حق میداد، . کار هر روزش بود.

ولی هنوز منتظر بود تا کسی بیاید، امید میداد به خودش و "اِی روزگار"ی میگفت و دندانهای ِ مصنوعیَش را با حرکتِ فــَک و زبان جا به جا میکرد.

موهایِ سینه اَش را خاراند و ضبط رو نزدیک تر کشید و بین پاهاش گذاشت تا روی ِ دکمه هاش مُسلـط باشه، رادیوشو روشــَن کرد.

 بعد از بیتفاوت رَد شدن موسیقی های ِ مُلایم و همیشگیِ رادیو؛ صدای ِ مجری، نظرش رو جلب کرد،

که میگفت: " روز ِ پدر، بر تمامی ِ پدران ِ دلسوز این مَرز و بوم، مُبارَک باد"

چشمان خسته اش خیس شــُد، قطره ای اَشک دَر پُشت عینــک "تــَه اِستِکانیَش" نمایان گشت و به سختی از صورَتِ پر چروک و تـه ریشش که شبیه ِ تیغهای کاکتوس بود لغزید و بَر روی عــرق گیر ِ سفیدَش اُفتاد.

سُست شد، با صدایی لرزان، آرام و شمرده، دَر حالی که بدنش از گریه به لرزه افتاده بود گفت: بی پدرای ِ ... منظورش فردِ خاصی نبود، به بَد دهَنی عادَت داشت... همیشه در اوج ِ ناراحتی فحش میداد.

خودِش رو اینطوری خالی میکرد... وَ البته با موسیقی...

موسیقی... عاشق "گــُلپا" بود. دَر حالی که غرق دَر افکار ِ غمناکــش بود، دکمه ی ضبط را فشار داد:

 دیگه عاشق شدن، ناز کشیدَن، فایده نداره، نداره...

 

بدنش سُست تــَر شد، قلبش درد گرفت... عضلاتــَش شــُل شده بود، به قــَدری که بی اختیار مدفوع و ادرارَش خارج شد و پیژامه اش را لکه ای قهوه ای فرا گرفت و باریکه ی ادراری که به سختی از شورتِ ضخیمش میگذشت، روی ِ ضبطِ صوت، و بَعد رویِ زمین میریخت.

سَرَش را عقب تــَر بُرد و با مشقت به تنه ی درخت تکیه اَش داد.

شـُر شــُر اشک میریخت. نه فقط از غم، که از دَرد و حتی ناتوانی.

دَر حالی که مقدار ِ زیادی تــُف از دَهانش خارج میشد با صدایی لرزان و بُریده بُریده گفت:

بـــــی نامــــوثاااا! ("س" اَش میزد مَردک)

سرش روی تنه ی چنار لیز خورد و پوستِ نازکش کنده شد، با صورَت به زمین خورد و دندان ِ مصنوعــیَش از دهانــَش بیرون لغزید و جلوی ِ چشمانش که گویی از سالها پیش یک بار هَم پلک نزده اند اُفتاد.

ضبطِ خیس... هنوز میخواند:

 وقتـــــــــــــی، اِی دِل، به گیسوی ِ پریشون میرسی خودتو نِگه داااار، وقتی...

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

انقدر با گریه هات اعصاب منو بهم نریز . خدا سر جاش نشسته و می شنوه و می بینه . مشکلات همه رو می دونه . صدای همه رو می شنوه ! اما صبرش زیاده . صبر می کنه و صبر می کنه و صبر می کنه تا زمانی برسه که تو راه حل  رو فقط تو حضور خود خدا ببینی . اونوقته که میاد و دستت رو میگیره ! خدا هنوز هست دختر . اون بالاس . سر جاش . مثل همیشه غرق در قدرت . مثل همیشه بی نیاز . مثل همیشه مهربون . مثل همیشه چاره ساز !

اون بالاس . ببین . اما نزدیکتر از نزدیک به تو
نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند رفت؟
چنین گسسته عنانی کجا تواند ماند؟
....
صدای غرش تیری دهد جواب مرا:
"به کوه خواهد زد،
به غار خواهد رفت،
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد....
نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

من خوبم

فقط گاهی زیادی گریه می کنم

آخر تازگی ها فهمیده ام گریه لذت دارد !

من سالها گریه نکردم

آخر می ترسیدم

می ترسیدم از اینکه بگویند ضعیف ام

اما حالا فهمیده ام

وقتی ضعیفم که گریه را نشانه ضعف بدانم

و از ترس نگاه و حرف دیگران بغض هایم را در سکوت بشکنم

.

من خوبم

فقط گاهی حسادت می کنم

به آن پسرک فال فروش

به همان که از سرما " سگ لرز " می زند

اما کوچکترین اعتراضی به خدایش نمی کند

اما من

در مقابل او

با کوچکترین تلنگری

گم اش می کنم

.

من خوبم

فقط گاهی زیادی بغض هایم را کهنه می کنم

.

من خوبم

فقط گاهی زیادی سوهان می کشم روی روح خودم

.

من خوبم

فقط گاهی زیادی به " او "

او  ِ لعنتی فکر می کنم

.

من خوبم

اما گاهی عاشق کلاغ ها می شوم

آخر هیچ کس دوستشان ندارد

.

من خوبم

فقط گاهی زیادی سگ می شوم

پاچه می گیرم

.

من خوبم

فقط گاهی عاشق پرواز می شوم

عاشق اینکه از همین پنجره بپرم پایین

و تمام زجرهایی که قرار است سالهای سال طول بکشد

را فقط در چند ثانیه یا چند دقیقه تمام کنم

.

من خوبم

فقط گاهی زیادی هوس می کنم بی خیال همه چیز بشم

بی خیال بشوم و بروم

بروم جایی که هیچ کسنشناسد مرا

حتی اسمم را هم ندانند

.

من خوبم

فقط گاهی زیادی دلتنگ خودمم

خود ِ قدیم ها

نه این کثافت ِ لعنتی  ِ الانم

.

من خوبم

فقط گاهی دلم می خواهد داد بکشم سر خدا !

دلم می خواد دعوا کنم با خدا

و گاهی شاید هوس کنم کتک کاری کنم

و آخر هم مثل سگ به " گه خوردن " بیفتم

.

من خوبم

.

من خوبم

.

من خـ...

.

من سعی می کنم خوب باشم

.

من سعی می کنم بخندم

.

من سعی می کنم گاهی

فقط گاهی خوب باشم...
نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

غــــرورم ، متــورم  ، کبود و دردناک است.

ترجیح میدادم پای چشمم باشد تا غرورم

 

                                                               ...

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

دستشو باز کرد گرفت جلوش و گفت : ببین ! نیگا کن اگه من بخوام همین الان یه دونه برگ بیافته تو دستم حتما این اتفاق می افته ...
یواشکی جوری که نفهمه جدیش نگرفته خنده شو جمع و جورد کرد و گفت : به همین خیال باش .
زیر چشمی نیگاش کردو گفت : پس میگی نمیشه ! ولی اگه اراده کنی میشه .. تو اصلا تا حالا امتحان کردی ؟
معلومه که نه ...
ببین ! برای یک بار هم که شده چشماتو ببند و به اون چیزی که میخوای فکر کن ... اگه بارون میخوای به بارون فکر کن .. با بارون زندگی کن .. بو کن ...سیاهی های  ابرها رو نیگا کن .... آدمای چتر به دست رو نیگا کن .. صدای شق شق بارون رو بشنو ... حالا دیگه چشاتو باز کن ... شرط می بندم زمین خیس باشه !

حیف که تجسم بعضی چیزا هم سخته !...

نوشته شده در ساعت توسط نسیم|

 

ميشنوي مهسا؟حواست به من هست؟

نميدونم از چي بنويسم،از کدوم لحظه! خاطراتي که آتیش به جونم ميزنن وقتي يادشون ميکنم ...

يادت هست مهسا جونم؟هميشه به موهام نگا میکردیو میگفتی دوس دارم موهام مشکی باشه مثه تو!هرچی باهات حرف میزدم که موهات خیلی خوشرنگه گوش نمیکردی!منم هميشه مجبور بودم بحثو عوض کنم و تو هم مي فهميدي و...

 وقتي رفتي اندوه موند و اندوه. ببين! دوباره هوا داره سرد مي‌شه و انگشت‌هام يخ‌مي‌كنن باز  دلم مي‌خواد بگم:"ميشه دستمو توي جيب تو بذارم؟!" و تو لبخند بزني! چشم‌هات رو روهم بذاري و سرت رو تكون بديو من دستم رو توي جيب پالتوت فرو كنم...بعد اینجوری تمومه راهو باهم بدوییم!رو برفا!ببینیم کی لیز میخوره ...یادته بهم زنگ زدی گفتی دلت ازون دیوونه بازیایه زمستونیمون میخواد...اما نمیتونستی بیای...یادته بغض میکردی...یادته میگفتم مهسا میریم!درست میشه!خوب میشی....اما نشد.................

نه اين‌که فکر کني فراموش کردم، نه! ... مگه نباشم... اما هر چشمي محرم نيست که بخونه حکايتت رو، اين‌جا و همه‌جاي ديگر پره از چشم‌هايي که محرم نيستن، نبودن، چشم‌هايي که در نگاه‌شون به غير از شعله‌هاي شک و هوس نيست، شور بودند و آخر هم تو رو از من گرفتن ...لعنت به همشون...

مهسااااااجونم!

تموم ديشب رو برات نوشتم، تموم ديشب رو با تو درد دل کردم و اتاق که باز هم پر شده بود از بوي عطر تو، اون‌قدر که مامان پرسيد: بوي نم اشک تازه مي‌آد، بازم گريه کردي؟ ... و من که مثل هميشه سکوت ‌کردم و نگاه ...

اين‌جا براي از تو نوشتن هوا کمه ... حرف‌هامون باشه براي يک جاي خلوت‌تر،يک جاي بهتر،شايد همونجا که تو رفتي و تنها گذاشتي منو...

گریه هات هيچوقت از يادم نميره ... صحنه هايي که درد ميکشيدي و گريه ميکردي و من جز فشار دادن انگشتایه ظريفت هيچ کار ديگه اي نمي تونستم بکنم از جلوي چشمام محو نميشن ... يادت هست اون لحظه ها رو؟میبینی هق هق هاي خانواده اي که يک آن تمام هستي خودش رو از دست داد ، که يکدفعه 100 سال پير شد؟... صحنه اي که با دستاشون روي تن ظريفت خاک مي ريختن و ميريختن ... تمام اون صحنه هايي که نفست خس خس ميکرد ... که داد زدم ... ضجه کردم ... گريه کردم ولي رفته بودي و من رو تنها گذاشته بودي ... تک تک خاطراتمون مثل نگاتيو،هر شب از جلو چشمام رد ميشن مهسا ...

چرا تنهام گذاشتي مهسا؟چرا اينقدر تو لحظه لحظه هاي زندگيم رسوخ کردي که هر گوشه و کنارش رو که سر ميزنم نشونه اي از تو ميبينم؟ چقدر جاي صدات اين‌جا خاليه ...

مرگت رو باور نميکنم هيچ وقت ... حتي اگه بالاي سنگ سیاهی که اسمت رو روش حک کردن بشينم!!!!

  کاغذ را بيشتر خيس ميکنم تا سياه ... اين کلاغها و درختها و بوي نم خاک و سرماي هوا،عجيب خاطراتت رو به يادم ميارن ... چه زود خوابت تعبير شد مهسا ... چه زود رفتي مهسا... چقدر تنهام و نيستي تا دلداریم بدی...

وای مهسا تو چقدر صبور بودی...این همه درد میکشیدی اما بازم میخندیدی...

یادته بت میگفتم کشتی؟!تو حرص میخوردیو دنباله من میدوییدی...منم فرار میکردممممممم... صدایه خنده هامون همه جارو پر میکرد...یادته عشقه من؟!یادته وقتی داشتیم میرفتیم مشهد گفتی نسیم جلو خواهرم نگیا!گفتم مگه من دیوونمممم؟!اما گفتم!آخه دیگه عادت کرده بودم...دیگه توئم عادت کرده بودی....!ببین دیگه بهت نمیگم کشتی!!!به خدا دیگه نمیگم!!!

مشهدو یادته؟!شب که کناره هم دراز کشیدیم، هی میخواستیم بخوابیم اما تو نمیزاشتی...یادته ازم پرسیدی نسیم حالا جدا" این شبه اوله قبرو  اون دنیا و...واقعیه؟!چقد بت خندیدیم!!کی فکرشو میکرد تو به این زودی نیاز به جوابه این سؤآل داشتی؟!!مهسا حالا واقعی بود؟!!اون موقع ها میخندیدی!!!اما یه ماه مونده به رفتنت باورش کرده بودی!خوشحال بودی که میخوای بری!میگفتی دعا کنین برنگردم!میگفتی شبه مرگه من شبه عروسیمه!!!!!بمیرم واست!!!!!!!!

مهسا تو که رفتی همه تو شوک موندن!ریحانه تا الآن گریه نکرده!!!هیشکی هنوز باورش نشده!!!مهسایی یادته میگفتی چه حالی میده آدم معروف شه؟!!معروف شدی...دیگه همه میشناسنت...همه...الآن کجایییییییییی؟!!!!!

پ.ن:یه فاتحه بفرستین!!خواهش میکنم!!!

نوشته شده در ساعت توسط نسیم| |


Design By : Night Skin